نوشته های یک ذهن زیبا

خرید بک لینک
کسی چه می داند شاید پاییز زنی ست که غصه هایش را زیر برگ هایش پنهان می کند. شاید دردهایش را با رگبارهای گاه و بیگاهش میبارد.کسی چه می داند شاید پاییز، بهاری بوده که از فراق معشوقش موهایش رنگ رنگ شده. کسی چه می داند چقدر تنها مانده که انقدر با سوز خواند. مگر چند سال می تواند پاییز فصل عاشقی باشد، مگر نوشته های یک ذهن زیبا...ادامه مطلب

ما را در سایت نوشته های یک ذهن زیبا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 5 تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 1:57

سعی کنیم به هیچ چیز عادت نکنیم، عادت نکنیم ساعت 7صبح با صدای پیام سلام صبح بخیر بیدار شویم. عادت نکنیم که هر روز یک عطر خاص بزنیم، عادت نکنیم همیشه یک کافه و رستوران برویم، باید سعی کنیم تکه کلام خاصی نداشته باشم، جواب تلفن را با کلمه خاصی جواب ندهیم، عادت نکنیم ساعتمان را دست راست ببیندیم، همیشه مو نوشته های یک ذهن زیبا...ادامه مطلب

ما را در سایت نوشته های یک ذهن زیبا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 1:57

نوشته های یک ذهن زیباهر روز را زندگی کن آنچنان که باید باش- لطفا نظر خصوصی نگذارید تلخند تلخند:یک روزی در آینده وقتی نوه هایم کنارم نشستند و از من خواستند تا برایشان از جوانیم بگویم برایشان می گویم آن زمان با حالا خیلی فرق داشت، همه چیز خیلی بهتر از حالا بود، هوای شهرمان همیشه تمیز بود، غذاهایمان د نوشته های یک ذهن زیبا...ادامه مطلب

ما را در سایت نوشته های یک ذهن زیبا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 1:57

هنوز فانوس چشمانم روشن به راهت مانده؛ برگرد...

#راضیه

نوشته های یک ذهن زیبا...

ما را در سایت نوشته های یک ذهن زیبا دنبال می‌کنید

برچسب: چشمانم,چشمانم برای تو,چشمانم را ميبندم,چشمانم را میبندم,چشمانم را,چشمانم را بستم,چشمانم خسته است,چشمانم را بر می افرازم,چشمانم مال تو,چشمانم بگشا, نویسنده: بازدید: 24 تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 12:29

چند روز بود که دنبال عكسش مي گشتم هيچ عکسي نبود نه در گالری موبایلم و نه در آلبوم خانوادگی مثل آنروز كه بدنبال عكس کودکی هایم می گشتم و پيدا نمی كردم انگار زمان بعضی چیزها را باخود می برد به دور دست ها شاید قرار است هیچ وقت به آنها نگاهی نیاندازی؛ ولی بالاخره پيدايش كردم همان بود خودِ خودش، با همان چشمان مثل همان روزها كه از داخل قاب روي طاقچه نگاهم مي كردبا موهایی پرپشت و چشمانی که نگاهی نافذ داشت، گاهي لبخند ميزد، گاهي مرد درون قاب ناراحت بود و من شرمگين نگاهش مي كردم. مرد درون قاب را دوست داشتم پیش می آمد ساعت ها نگاهش کنم و آنقدر زل بزنم نوشته های یک ذهن زیبا...ادامه مطلب

ما را در سایت نوشته های یک ذهن زیبا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 19 تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 12:29

صفحه بندی