نوشته های یک ذهن زیباهر روز را زندگی کن آنچنان که باید باش- لطفا نظر خصوصی نگذارید
تلخند
تلخند:یک روزی در آینده وقتی نوه هایم کنارم نشستند و از من خواستند تا برایشان از جوانیم بگویم برایشان می گویم آن زمان با حالا خیلی فرق داشت، همه چیز خیلی بهتر از حالا بود، هوای شهرمان همیشه تمیز بود، غذاهایمان درست و حسابی بود، روغن هایمان مثل حالا نبود، شیرهایمان بدون وایتکس بود، میوه هایمان تازه و سالم بود، مردم باهم مهربان بودند و دلشان برای هم می سوخت، وقتی باران می بارید هرکه می توانست عابران را سوار می کرد، وقتی در خیابان راه می رفتی همه به هم لبخند می زدند، اصلا پیرمردی را نمی دیدی که در بازنشستگی راننده آژانس باشد و در چشمانش هزار غصه نهفته باشد و ساعت 7صبح آه بکشد، حقوق مردم کفاف زندگیشان را می داد و همین که یک نفر کار کند کافی بود، زنهای خانه فقط فکر قر و فرشان نبودند، انقدر کتاب می خواندند که خدا می داند، وقتی باهاشان حرف می زدی میماندی که چقدر دنیای زیبایی دارند و چقدر در مورد همه چیز مطالعه کرده اند، قبل از ازدواج حتما زن و مرد را کلاس مهارت زندگی می فرستادند و برای بچه دار شدن حتما باید دوره هایی را می گذراندند، حتما به آنها می گویم که آن زمان خیلی بهتر از حالا بود پدر و مادرها هر روز عصر دست بچه هایشان را می گرفتند و میرفتند پارک و همه باهم میخندیدند و گوشی موبایلی دستشان نبود، بچه ها مثل حالا انقدر در خودشان غرق نبودند، آنها حیاط داشتند به چه بزرگی و داخل حیاط خانه شان بازی می کردند، چقدر خاک بازی و گل بازی رواج داشت. حتما برایشان می گویم که زمان ما مردم برای یک لقمه نان بیشتر سرهم کلاه نمی گذاشتند و هزار هزارمیلیارد از بانکها اختلاس نمی کردند و وام ازدواج را همینکه طرف عقدش ثبت می شد به حسابش واریز می کردند. حتما به آنها می گویم که آن زمان از شکست عشقی و سو استفاده از احساسات خبری نبود مردها مرد بودند و وقتی حرف می زدند پای حرفشان می ماندند و وقتی عاشق می شدند تا آخر پای عشقشان بودند به آنها می گویم که چقدر آنزمان روابط بهتر بود و عاشق و معشوق ها در خیابان همدیگر را می بوسیدند و پدر و مادرها بجای اینکه فقط جلوی بچه هایشان دعوا کنند و ابراز عشق را بد بدانند، فقط عشق و محبت را یاد بچه هایشان می دادند. برایشان می گویم که زمان ما انقدر مسافرت زیاد می رفتیییم پاسپورت هایمان انقدر اعتبار داشتتتت که هزار تا کشور را بدون ویزا می توانستیم بریم و هرجا می رفتیم می توانستیم خیلی راحت خرید کنیم آنهم فقط مارک های خوب، ازبس که پولمان با ارزش بود، برایشان از مترو خلوتمان می گویم، برایشان می گویم که قدیم ها تساوی حقوق بین زن و مرد موج می زد. برایشان می گویم آنزمان مثل حالا نبود و خیلی بهتر و خوبتر از حالا بود و زمستان هایمان دو متر دومتر برف می آمد و تابستان هایمان همیشه نسیم ملایم می آمد و ما چقدر خوبتر از الان بودیم.#راضیهـآهنگر#چقدرـماـخوبیم#تلخند
نوشته شده در ۱۳۹۵/۱۱/۰۹ساعت 9:14 توسط راضیه |

نوشته های یک ذهن زیبا...
ما را در سایت نوشته های یک ذهن زیبا دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 7
تاريخ: جمعه
20 مرداد
1396 ساعت: 1:57