گفت باشه نگاه نکرد خیلی محکم قدم برداشت و رفت
سالها گذشت و هربار که فکر اون روز اومد توی ذهنش خیلی محکم از فکراش فرار کرد ولی شوری دریا که از چشماش میومد توی دهنش رو باید چیکار می کرد...
نوشته های یک ذهن زیبا...
ما را در سایت نوشته های یک ذهن زیبا دنبال میکنید
برچسب: داستانک,داستان کوتاه,داستانک های زیبا,داستان عاشقانه,داستانک های جالب,داستانک های آموزنده,داستانک خارجی,داستانک طنز,داستانک زیبا,داستانک جالب, نویسنده: بازدید: 11