![]()
خواب میدیدم، خواب نبود کابوس بود؛ همه رفته بودند و من مانده بودم آخرین دوستم را در فرودگاه بدرقه کرده بودم و او هم با چمدان قرمز خوشرنگ با شال آویزان از دو طرف و خندان رفته بود و من برایش خوراکی و صنایع دستی خریده بودم تا با خودش ببرد، موقع برگشت مبهوت به بیابان های اطراف نگاه می کردم و این درحالی بود که روی سرم برقه کشیده بودم و اشک هایم را از زیر پوشیه ام پاک می کردم و به خودم فحش می دادم که چرا من مانده ام در کشوری خشک با تروریست هایی که کلش را تحت امر گرفته اند و سهمم از اینهمه سال تحصیل و کار شده بود یک چادر و پوشیه و ترس از کشته شدن و اسارت و خانه نشینی. همه رفته بودند و من تنها مانده بودم به آن طرف مرزها نگاه می کردم که خوشبختی می فروختند و اینطرف فلاکت بود و بدبختی.
ساعت 4بود که بیدار شدم هوا گرم بود کولر را روشن کردم و روی کاناپه ولوو شدم باد خنک که به صورتم خورد دیدم فرصت کمی مانده هنوز کشورم دست خوش تروریست نیست، برقه بر سر ندارم، آب تمام نشده و هنوز درخت و سبزه می روید، هنوز می شود رفت هنوز می شود خوشبخت بود و زیست.
نوشته های یک ذهن زیبا...ما را در سایت نوشته های یک ذهن زیبا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 10